از بودای نگاه تو و زرتشت سوختن
|
||
سلام.
خيلی وقته که آپديت نکردم. نمی دونم چرا اينجوری شده! اما خب بهتر ميشه. شايد هم نشه! اصلا من چه ميدونم؟!
برگشتم به اين دانشگاه چرند. ( بچه های دانشگاه، دانشگاه خودمون رو به اين اسم صدا ميزنن: دانشگاه لعنتی چرند!!! ) حق دارم بخدا. هيچ چيزی سر جاش نيست. اصلا انگار همه چی قاطی پاطی شدن. ( هر چند از قبل هم همينطوری بودن! ) الات ديگه به روزشماری افتادم که کی از اين لعنتی فارغ التحصيل ميشم.
رفتم پيش استاد راهنمام برای پروژه، ميگه که برای من هيچ فرقی نميکنه که پروژه تون ۲ ماه طول بکشه يا ۲ سال. من فقط جواب ميخوام. اگه جواب نگيريد نمره تون رو رد نميکنم. خلاصه گير شده ديگه. اما ما حتما جواب ميگيريم. مگه الکيه؟! پس اينهمه درس خونديم که چه؟! جواب ميگيريم، خوب هم جواب ميگيريم.
دوستان يه مسئله هنوز برای من لاينحل مونده.
شما روزی چند بار از دوستانتون ميپرسيد که: چه خبر؟!
چی جواب ميگيريد؟!
من که حدس ميزنم ۹۹٪ اين جواب رو ميشنويد: سلامتی.
حالا سوال من اينجاست.
چرا وقتی که ۹۹٪ جواب چه خبر های ما سلامتيه، پس چرا هيچ وقت تيتر اول مطبوعات ايران سلامتی نيست؟! اون هم حداقل برای ۱ بار؟!
اصلا سلامتی ارزشی داره؟! هممون ميگيم که آره. اما يه خورده فکر کنيد، بعد جواب بديد.
هر چند اين هفته، هفته سلامتی بود. خب چه فايده؟! تموم شد.
جون من جواب بديد. من اساسی دارم قاط ميزنم.
سلام.
ما برگشتيم.
نه رفتيم شيراز - به قول من - و نه رفتيم يزد - به قول ايشون -
ما رفتيم اصفهان.
جای همتون هم خالی. خيلی خوب بود. خيلی هم خوش گذشت.
تو اصفهان تاريخ رو احساس کردم. اين اندازه بهش نزديک نشده بودم. خيلی برام جالب بود. معماری ای که تو آثار تاريخی اين شهر بکار گرفته شده بود خيلی برام تازگی داشت. من اينجور چيزها رو فقط تو تلويزيون ديده بودم و يا اينکه تو کتابها خونده بودم. گاهی هم تو عکسها و پوسترها ديده بودم. اما اين دفعه خيلی فرق ميکرد. با تمام وجودم حسش ميکردم. وقتی ديوارها رو لمس ميکردم احساس ميکردم که تو همون موقع ها هستم. (هر چند نوشته بود که لمس نکنيد. اما خب گاهی شکستن بعضی از قالبها خيلی لذت بخشه.) نقاشی ها، مينياتورها، گچ بری ها و ... اوووووف. هر چی بگم کم گفتم.
ای کاش ميشد که خلوت تر می بود. يا اينکه بيشتر می مونديم. اما خب اين يه انگيزه ای شده برای اينکه باز هم برم.
گفتم تو اين سفر بيکار نباشم. با خودم کتاب چنين گفت زرتشت نوشته نيچه رو بردم که مثلا بخونم. خوندن هر صفحه اش برام نيم ساعت طول ميکشيد. خيلی کتاب سنگينيه. اما قشنگه و پر محتوا. فقط پنجاه صفحه اش رو خوندم. نميشد ديگه. بايد با تمرکز کامل نشست و کتابش رو خوند. تو اولين فرصت اگه بتونم خوندنش رو ادامه ميدم. به شما هم سفارش ميکنم که بخونيدش. درسته که در مورد نيچه يه چيزهای ميگن، اما اين دليل نميشه که از خوندن کتابهاش صرفنظر کنيم. به نظر من آدم تا ميتونه بايد کتاب بخونه. تا آخرين لحظه از عمرش. ای کاش بشه که حتی موقع ...
ولش کنيم.
خب به سلامتی تعطيلات عيد هم تموم شد. ديروز هم که سيزده به در بود. کجا رفتين؟
طرف ما هم که همش بارون بود. فقط موقع عصر يه خورده هوا باز شد و مثلا آفتابی شد. همين هم باعث شد که بيشتر مردم فقط توی شهر بگردن. به هر حال تو هوای بارونی نميشه از شهر به طبيعت پناه برد!!!
راستی شما تو اين چند روز تعطيلی چيکار کردين؟! اون چيزی رو که قصدش رو داشتين تونستين انجام بدين؟
برای من که زياد بد نبود. هم رفتم مسافرت که خيلی خوب بود و هم تونستم يه چند تا کتاب بخونم.
اينترنت و وبلاگ هم بد نبود. چيزهای جالبی ياد گرفتم.
امروز هم حرکت دارم به سوی تبريز. ( از همون رانتی که خورده بودم دارم استفاده ميکنم. بالاخره بليط گيرم اومد و الا ... )
خيلی برام سخته. اعصاب آدم خورد و خاکشير ميشه. بعد از يه سفر تقريبا طولانی، حالا بايد سوار اتوبوس بشم و دوباره بيچارگی. ديگه از هر چی اتوبوس سواريه داره بدم مياد. هر چند فقط سه ماه ديگه باقی مونده. اما فکر کنم تو اين سه ماه بيشتر از دفعات قبل بين رشت و تبريز رفت و آمد کنم. خدا به دادم برسه.
ديگه عرضی نيست.
فعلا ...
سلام.
ما ميريم شيراز!
مـــــــــــــــــــــــــا ميريم شيـــــــــــــراز!
مــــــا ميريــــــــم شيـــــــــــــــــــــــــــراااااااز.!!!
البته بايد بگم که هنوز معلوم نيست که بريم شيراز. شايد بريم و شايد هم نه.
اما خب: ما ميريم شيراز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
ما هم رفتنی شديم ديگه. حلال کنيد. داريم ميريم مسافرت.
( آخه الان وقت مسافرته؟! يکی نيست بگه؟ )
هر چند هفته آخر تعطيلات عيد زياد حال نميده و فقط به درد مسافرت رفتن ميخوره.
خلاصه يه چند روز از دست من خلاصين. حال کنين برای خودتون.
تازه يه چيز ديگه. لينوکس نصب کردم، خودشم ردهت. بابا عجب چيزيه. بريد نصب کنيد و حالش رو ببريد.
اين طرح پايينی رو ۳ سال پيش کشيدم که اتفاقی لای يکی از مجله های قديمی کامپيوتر پيداش کردم. خيلی برام جالب بود، چون خيلی وقت بود که دنبالش بودم. البته اين تنها نبود. يه چند تا ديگه هم بودن. بعضی هاشون رو دوستام ازم گرفتن. اين مونده و ۲ تا ديگه. خلاصه همينه ديگه. اينهمه از نقاشی گفتم، يه بار هم از طراحی ببينيد.

سلام.
يه راست ميرم سر اصل مطلب ...
میگن رانت خیلی خوشمزه ست.
از اون چيزهایی هستش که وقتی ميخوری پروتئين ميشه، اساس به خورد بدنت ميره. تازه قراره از اين به بعد جزو داروهای دوپينگی هم اعلام بشه.
بابا ای ول به اين رانت. دمش گرم. خدا حفظش کنه.
ايشالا هر روز به ميزان پروتئين بر گرمش افزوده بشه.
الهی آمين.
شما هم بگيد ديگه.
نمیگيد؟!
خب بگيد ديگه ...
آها...........
از شما چه پنهون به بابا گفتم برای عید امسال پشت بند ميوه و آجيل و شيرينی و شکلات، یه خورده هم رانت بخوریم. آخه دفعه پيش خيلی حال داده بود. خورديد تا بحال؟!
اصلا می دونید چیه؟!
نه! مسلما نمی دونید چیه!!!
خب چون نمی دونید چیه و من هم هیچ علاقه ندارم بگم که چیه، پس هیچی نمی گم که چيه ...
از اون جا که اجازه داده نشده هر کسی بياد و يهو رانت بخوره شماها هنوز خبر نداريد مزه ش چجوريه. بايد يه سری مراحل طی بشه.
مثلا اگه ...
نميگم. چون اگه بگم بعد شما هم مياين رانت من رو ميخوريد. بعدش من ناراحت ميشم و ميرم پيش ... کی؟! خودتون بگيد.
آره. درست حدس زديد.
همونه که ميگم.
پس فعلا تو قلمرو من وارد نشيد ها.
خطرناکه.
تازه یکی که کلی از عقل و شعور و علم و درايت بهره داشته، گفته وقتی رانت خوردین نباید صداش رو در بیارین.
راست گفته؟! من که ميگم راست ميگه. به هر حال تجربه داشته که اين حرف رو زده. الکی پلکی رو هوا يه چيزی نپرونده که!
ولی ...
آخه نميشه که ...
يعنی بايد اون احساس زيبا رو موقع خوردنش سرکوب کرد؟
نه! نه! بارورم نميشه. من که نميتونم.
وای... وای... اون ملچ ملوچی که موقع خوردنش باید صداش رو شنید فقط حال میده!!!
به جون خودم راست میگم.
ميگم جريان چيه. همين الان ميگم.
ديروز با يکی از کوتوله رانت خواران، که دوست گرامی بنده در امورات رانت خواری درون دانشگاهی هستن، گفتگويی تلفنی داشتم. خواستم که ضمن تبريک سال نو، از بر وفق مراد بودن اوضاع و احوالات ايشان که برای بنده از اهم امورست، مطمئن شوم. زيرا آزردگی خاطرشان بسی مايه ملال و رنجش خاطر بنده حقير نيز می باشد. بحمدلله در زير سايه الطاف حضرت باری تعالی در سلامت کامل بسر ميبردند و تنها استفاده اندکی پروتئين رانت در سطح غير کلان موجب ناخوشی مذاق ايشان شده بود.
پس از مدتی کلنجار رفتن برای پی بردن به علت رنجش خاطر اين عزيز، و پافشاری و اصرار ايشان برای بازگو نکردن اين واقعه، همانا اين اسپ سوار ماهر کَنه منش بر اسپ چموش ناگفتنی ها فايق آمد و بدين گونه ماجرا مشروح و مبسوط گرديد.
از قضای روزگار اين دوست گرامی پس از رجعت به وطن يکسره و بدون هيچگونه درنگی به جانب ترمينال ( ببخشيد، پايانه! ) عازم شدند. اما گويی دست نامرد روزگار از آستين فروشنده بليط برگشت به تبريز خارج شده بود و اتمام بليط، موجبات آزردگی ايشان را فراهم آورده بود. ( ای نامرد! )
اما روزگار همی نميدانست مرد آنست که در کشاکش قوس سنگ زيرين آسياب باشد.
اينبار نيز حربه رانت به کار آمد و گره ناگشودنی اين توبره را گشود و يک عدد بليط بازگشت به تبريز با کاغذی زرين و مهری مخصوص در دستان پاک اين ظريف جای گرفت.
ربطش به چی بود؟!
خب لابد ربط داره که ميگم. اين ماجرا برای بنده مختصر تجربه شده و اندکی يادآور احوالات دوران کودکی که همراه شير و مقوی جات، کمی رانت هم به خوردمان ميدادند.
و اما بشنويد ماجرای بنده.
وقتی که برگشتم رشت، مامان همش تو گوشم ميخوند که برم ترمينال و بليط برگشت به تبريز رو بگيرم. اما من طبق روال سالهای گذشته هيچ عجله ای برای خريد بليط نداشتم. چند روز پيش بابام رفت دنبال بليط. اما دريغ از يه دونه بليط. فکر کنم بنا به همون قضيه ای که بالا براتون شرح دادم بايد از همون رانت استفاده کنم. چون اگه استفاده نکنم يا بايد با ماشين خودمون بريم که مثلا يه مسافرتی هم باشه و هم من برسم به دانشگاه و يا اينکه ...
نه حالت ديگه نداره. چون از نظر من غير ممکنه.
آها يه کار ديگه هم ميشه کرد. برم يه شهر ديگه و از اونجا برم. اين هم فکر خوبيه.
نيومده بايد به فکر رفتن باشم. تو رو خدا ميبينيد.
دنيا هم همينجوره ها. تا يه خورده به خودت ميای بايد آماده بشی.
آماده سفر!
يه سفر ابدی.
ولی چه زود ...
سلام.
دوستان من.
عزيزان من.
همه کسانی که من شما رو نمی بينم و فقط يه مانيتور و يه دونه کيبورد واسط بين من و شماست.
سال نو مبارک.
ايشالا سال خوب و پربرکت و پر از موفقيت و شادکامی داشته باشيد. البته در کنار خانواده تون.
تنها چيزی که ميتونم از خدا بخوام سلامتيه. برای همه. برای همه ايرانيان. برای همه کسانی که قلبشون برای وطن ميتپه. برای تمام کسانی که آزادی رو برای همه ايرانيان ميخوان.
خوش باشيد و در پناه حق.
به همه سلام برسونيد.